امام رئوف

 

مثل انبوهی از کبوترها، کاش می شد مجاورت باشم

یا چو آئینه از شکسته دلی ،اشک چشمان زائرت باشم

 

آمدم کاش بر نمی گشتم ،این جدائی چقدر سنگین است

کاش می شد بمانم و عمری ...خاک پای مسافرت باشم

 

آی شرقی ترین طلوع زمین محو جغرافیای چشمانت

کاش می شد  بتابی و تنها  من دلخسته  ناظرت باشم

 

من دلخسته نه،که جان و جهان جملگی غرق در تماشایت

ای فراتر ز حد وصف و بیان افتخاریست شاعرت باشم

 

تو صِراط اَّلذینَ اَنعمتَ ، تو امام و دلیل راه منی

جاده جاده مرا به خود خواندی تا که مرغ مهاجرت باشم

 

ذکر سبحّان ربّی الاعلی فیض بخش لب ملائکه ات

من شاعر کجا که در این بزم ای شهنشاه ذاکرت باشم

 

نشئه زاد از شمیم روضهءتوست ای امام رئوف روضهءخلد

قسمتم کن که تا نفس باقیست بار دیگر مسافرت باشم

 

امشب آتشفشان سینهءمن درتمنّای عشق می جوشد

نم فیضی که سوز بنشانم ،کوچه راهی که عابرت باشم

 

روسیاهم اگر ترا رنجاند ،برگهای سیاه دفتر من

آمدم تا تو هرچه فرمائی ،تا تسلای خاطرت باشم

 

بچه آهوی شعر من امشب مثل زاینده رود تشنهءتوست

اصفهانم ولی دلم مشهد ،تا دگر بار زائرت باشم

 

پائیز ٨٩ 

تقدیم به آنانکه کبوترانه این روزها گرد حرمش طواف عشق می کنند