«یامن هوالعزیز» 

 

 

دستم نمی رسد به بلندایت

 

امشب دوباره گرمی آغوشت از حسّ سرد عاطفه شد لبریز

بی تو چقدر سخت و نفس گیر است این روزهای غم زدهءپائیز

 

دستم نمی رسد به بلندایت ای ماه آسمانی من امشب

فکری به حال این دل عاشق کن با این پلنگ خسته بهم آمیز

 

حّس دوباره تازه شدن دارد،چشمان مه گرفتهءمن ای اشک

در چشمهای غم زده طوفان کن ،موج گهر به دامن ساحل ریز

 

سرشار از ترنم باران کن، دل شورهءسفالی گلدان را

بر این کویر تب زده پا بگذار،بر این غرور یخ زده مهرانگیز

 

با بوسه ای قرار مرا بشکن  ، لب جرعه ای خراب شرابم کن

شاید دوباره از تو شوم سرمست ،شاید دوباره از تو شوم لبریز

 

آب از سرم گذشته نمی ترسم از اتّهام و طعنه و رسوائی  

 ترسم که این قرار و شکیبائی امشب کند ز حوصله ام سرریز

 

ای ماه من ز خانه بزن بیرون ،بشکن سکوت شیشه ای شب را

تا یک جهان به ناز تو دل بازد در آسمان نصف جهان آویز

 

افتاده ام ز پا و تو می دانی، بی  تو مرا مجال رسیدن نیست

امشب برای دیدن این مجنون،لیلای من تو از سر جان برخیز

 

 

پائیز 89